خدای من...
آخه تو محبوب منی
عزیز من خوب منی
تویی تویی خدای من
خدای با صفای من
تو روحمی ،تو جونمی
تو قلبمی ،تو خونمی
خدای مهربون من ،عشق تو توی خون من
وقتی توی این دنیای تو کار دلم گیر می کنه
قلب منو از آدمها سیر می کنه
می یام در خونه تو
می گم به فریادم برس
رو می کنم به آسمون می گم به داد من برس



نمی دانم چرا رفتی ؟نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهای که از تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ،در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است روئایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس بلور و غروب ساکت نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی ؟نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم.
و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ،تا کی ،برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید....



چه روز و روزگاریه
من و یه دنیا بی کسی
شدم یه مشت خاطره،یه کوهه دلواپسی
می خوام تلافی نکنم،حرمت دل رو می شکنن
دارن به جرم سادگیم،چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب دلمرده ها عزیز ترن
قحطی عشق عاشقاست،قلبای سنگی می خرن

این روزا روزای تردید منه
نمی خوام مثل همیشه رد بشم
وقت امتحان و دل بریدنه
من می خوام تموم خاطراتمو
دستای حادثه پر پر بکنه
بزار این جدایی همیشگی
دیگه این قصه رو آخر بکنه

التماس دعا
نمی دونم .من کدوم عهد و شکستم...