تبليغاتX
تنها غزل

تنها غزل

بی تو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم ... با تو عمری می تونم به هر چی می خوام برسم

دلتنگ حالتم

 زندگیم بر خلاف آرزوهایم گذشت...

  

برای من زندگیمه پر وسوسه پر غم

یا مثل نفس کشیدن پر لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن

خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاتم

میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم

مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

 

  به نظر می رسد  امروزکمی غمگینی
    چشم امید به خوش بودن حالت دارم         
                 
چندروزي است که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

*ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي بنداشتيم

آن روز که واژه واژه آغاز شدی              در کنج دلم الهه ی ناز شدی

  صدها گرهت به دل زدم اما حیف               با وسوسه ی غریبه ای باز شدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:57  توسط مسافر تنها...  |