|
|
كه شماره نداشتند كتاب شوند
اين صفحه پر شده از هرچه دلت خواست
هرچه به جز من
هرچه حراج كرده اى تكه تكه هاى دلت را ميان دست و ورق
خيرات مى كنى وُ
پنجشنبه ها كه آزادترم از هر روز
قسم مى خورم به تفريح نروم، نرفته باشم، نمى ... مى شود مگر،
من كه سوخته همين لحظه هاى بيقراريم!
بايد از جنس خاك هاى ناب بوده باشى
كه جامى تاول باران
روى تنت هنوز مى ماند
اگر نه آسفالت هاى اين دور و بر را كه نپرس
به درد خط كشى عابرپياده هم مرهم نمى شوند
بگذريم،
كه هر دلم بخواهد نخواهم گفت،
جز اينكه در استجابت دعاهايم
بوى غريبى حس كرده ام
وقتى تو از لابه لاى بارش باران
شنيدنى ترى.
جاى سه نقطه پايانى ام
هرچه دلت خواست بنويس
آخر اين صفحه بى اجازه از كتاب تو كنده شد،
و شماره اى براى خودش ندارد

گفتم : خداحافظ ولي
رفتم كه باورت بشه
دارم محبت مي كنم
می گويی خداحافظ و می روی
آن هم نه روياروی ، که دورا دور و از پشت آوار مشتی کلمه !
نمی دانم به چه رويی تو را از تصميمت منصرف کنم
اما يادت باشد
نه تو دست نوشته های مرا ورق زدی
نه ما خورشيد را روزی با هم مزه مزه کرديم !
من هم يادم باشد
وقتی نقطه مان را ته صفحه گذاشته ايم و خط ديگری در کار نيست
وقتی دو را که در دو ضرب کنيم هميشه چهار می شود
و وقتی هميشه تا بوده چيزی به نام ـ تا ـ بوده
ديگر هيچ اتفاقی در حال افتادن نيست !

بی مزه تر از اين نمی شد ديگر
که تو نيامده بروی و
از شيرينی خنديدنت تا تلخی رفتنت
تنها همه چيز به قيمت دل شوری من تمام شود
و حالا
همه ی ظرف ها پر از طعم تند گريه باشد و
همه ی در و ديوار
پر از طعم گس خورشيد ، لا به لای هر خطی
***
مگر نه اينکه می خواستی اين همه ناگهان زود بروی ؟ بهتر نبود اصلا نمی آمدی ؟ آمده ای نشسته ای رو به روی تب و تاب بی طاقت من که چه ؟
با دست روی دست گذاشتن تو تنها اتفاق خارق العاده ای که در جهان رخ می دهد اين است که دستی به دستی می رسد اما کسی به کسی نمی رسد !
و نهايتا نه چيزی از من کم می شود نه چيزی به تو اضافه !
فقط ممکن است جايی از اين دنيا يک ماهی بيشتر بميرد ! همين .

