تبليغاتX
تنها غزل

تنها غزل

بی تو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم ... با تو عمری می تونم به هر چی می خوام برسم

روزگار غریبیست نازنین

امشب سکوت دلم را شکستم

سکوت شبستان غم را شکستم

قسم خورده بودم که عاشق نباشم

به عشقت شکوه قسم را شکستم

طلب عشق...........

عجب آدمهای مزخرفی هستید شما بی معرفتها و نامردها

 

در این دنیا هیچ چیز مثل نامردی رونق نداره . نامردی فقط مختص به مردها نیست بلکه در زنها هم وجود داره بی معرفتی داره کمکم قیافه اصلی خودشو به همه نشون میده اما اینو دارم به اون دسته از انسانهایی می گم که با بی معرفتی خودشون دید دیگران را نسبت به انسانهای مقابلشون بد می کنند و یه حس انتقام از دیگران را در اونا به وجود میارن نمیتونید عاشق یک فرد خاص باشید کسی را عاشق نکنید لطفا بذارید لا اقل ما از زندگی استفاده کنیم مایی که دوست داریم مزه حقیقی زندگی را بچشیم. شما ترو خشک را با هم قاطی کردید و حق دوست داشتن و عاشقی را هم از ما گرفتید .عجب آدمهای مزخرفی هستید شما بی معرفتها و نا مردها.

 

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند...

جای ما هرکس که باشد ترک دنیا می کند...

هرزمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم ...

تا که فردامی رسد امروز و فردا می کنم...

**مگذار که هیچ گاه خواهش رنگ التماس به خود بگیرد**

زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

جز براي او نمي خواهي

من گمانم زندگي بايد همين باشد ...

غروري كه فاصله را رقم زد

وقتي نگاهم ميكرد تمام وجودم مي لرزيد تنها كسي بود كه مرا اينگونه عاشق كرد دلم مي خاست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سردو رسمي بود.
به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم اونروز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سردو رسمي........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......
و دراخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و اورفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها....
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ميگفتند او ديگر شاد نيست نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم..
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سردو بي روح....
ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان ان را ورق زدم اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ...


من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم

 

 

محله پشتی

گریستم و اشک چشمانم به دریا تبدیل شد

ولی من درد درونم را نتوانستم به کسی بگوییم

انها به پیشرویمان می ایند در محله ی پشتی

به (خاطر تو) بارها به زمین خوردم ولی حتی یک اوف هم نگفتم

 اه چه ها به سرم امد و نتوانستم به تو بگوییم

بارها به شدت کتکم زدند و شکنجه ام کردند

که نام تو را باز گوییم (نام تورا هرکز به انها نگفتم) اوف اوف اوف اوف ...!

اه ه ه ه ...

گریه کردم ولی افسوس اشک چشمانم نتوانست

اتش اشتیاقم را نسبت به تو خاموش گرداند

در اغوشم ودر وجودم (همه اش) از تو نوشتم

برای یکبار هم که بشود نتوانستم صورتت را بخندانم...

 احمد کایا

 

یا من معنای این زندگی را نمی فهمم یا آدمها همه کور و ابله شدند !...

باور کنید حوصله ام را سر می برند ، بدتر از آن وقتی آدمها از عشق حرف

می زنند حالم به هم می خورد!...

به هر کس می رسند از عشق آسمانیشان داستانسرایی می کنند اما خدا می داند وقتی به مقصود خودشان رسیدند آن عشق آسمانی به کجا فرار می کند !

شما فکر نمی کنید این آدمها ، عشق را هم تا مرز ابتذال پیش برده اند؟...

آیا این عشق همان کیمیای سعادتی است که حافظ عزیز ما از آن سخن می گوید؟...

خدایا به من کمک کن تا این عشقهای عصر زمونه ای که در آن زندگی می کنم بیشتر بشناسم و بشریت حاضر را بیشتر ناله و نفرین بکنم !...

 

بشریت دارد تاوان بسیار سهمگینی برای احساسات دروغینش می پردازد !

هر عشقی که با دروغ و ریا و تزویر عجین شده باشد باید با خون گوینده اش قصاص شود !

نمی توان و نباید اجازه داد عشق مقدس و آسمانی , این هدیه بزرگ و طلائی خداوند به بشریت ، با دروغ آلوده شود تا فقط تنی طعمه تن دیگر شود !

 

 

 

چرا  تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی

 

خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی

 

به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند

 

برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی

 

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند

 

به وقت گریه ها چرا برا خدا گریه نمی کنی

 

سحر به باغ ناله ها مراد دل دوا نمی کنی

 

به نیمه شب چرا لب به ناله وا نمی کنی

 

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیانه ها

 

پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی

   

        به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

         تقدیم به دلهایی که  غرورشان شکست

          به  چشم هایی که به راه ماندند

            و اشکهایی که چکیدند

          و عهدهایی که کسی آنها را نبست.

                   نشد که با خبر از حس و حال هم بشويم

                    نشد عزيز من آری که مال هم بشويم

                     نشد که فرصت پرواز را بهم بدهيم

                       نشد برای پريدن مجال هم بشويم

                    برای اينکه من و تو بهم ........فقط بايد

                          پيام تسليت ارتحال هم بشويم

                        نمی رسند بهم دستهای ما هرگز

                       بيا برای ابد بی خيال هم بشويم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 15:32  توسط مسافر تنها...  |