سالها پریشانی
شکسته قامت دل در غم زمستانی
تو خوب قصه قلب شکسته می دانی
حکايت من و تو سالهاست می گذرد
و مانده فاصله ای پر ز شرح هجرانی
ز فصلهای فراوان گذشته ايم ليکن
هنوز هم نرسيده شب گل افشانی
مگو که قسمت من لحظه رسيدن نيست
که بی تو نگذرد اين روزها به آسانی
بيا دمی و نگه کن رواق چشمانم
ببين به سيل سرشکم غميست پنهانی
تو مهربان تر از آنی که بگذری از دل
حضور نور توئی در ضمير ظلمانی
به انتظار تو ام لحظه ای که می آئی
و می رود همه سالها پريشانی
غزل سروده نگارت و باز شرح هجر
رسد دمی که غزل از وصال می خوانی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:49  توسط مسافر تنها...
|
من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره
اونی که تنهاترین حتی سایه ام نداره
این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته
اون که در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت ٬ چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 16:46  توسط مسافر تنها...
|




رفتي و نديدي كه چه محشر كردم
با اشك تمام كوچه را تر كردم
ديشب كه سكوت خانه دق مرگم كرد
وابستگي ام را به تو باور كردم




و امتداد يك آغاز
سنگ لازم نيست
آنقدر از طعنه هاي شما ترك خورده ايم
كه براي شكستنمان تلنگري كافيست.....




عشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهند
عشق آن است كه صد دل يه يك يار دهند




خبـــــــــر آمـــد خبـــري در راه است
سر خوش آن دل كه از آن آگاه است
شـايــد ايـن جمعــه بيــايــد ، شـايـد
پـــرده از چهـــره گشــــايــد ، شـايـد




اللهم عجل لوليک الفرج
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 12:48  توسط مسافر تنها...
|
يادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد .
خطی ننويسم كه آزار دهد كسی را .
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است .
و تنها دل ما نيست .
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم .
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و برای سياهی ها نور بپاشم .
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن .
يادم باشد سنگ خيلی تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم . مبادا دل تنگش بشكند .
يادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان .
يادم باشد زندگی را دوست دارم .
يادم باشد هرگاه ارزش زندگی يادم رفت در چشمان حيوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .
يادم باشد می توان با گوش سپردن با آواز شبانه دوره گردی كه از سازش عشق می بارد و به اسرار عشق پی برده و زنده شد .
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم .
يادم باشد گره تنهايی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود .
يادم باشد هيچ گاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم .
يادم باشد هيچ گاه از راستی نترسم و نترسانم .
يادم باشد زنده ام . 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 10:30  توسط مسافر تنها...
|
می روم دیگر چون پرستوها میکنم ترک آشیان دیگر
بر نمی گردم زین ره رفته چون نمی گردی مهربان دیگر
خسته از تاریکی شبها می روم افسرده وتنها
پرکشم تا قصر رویاها تا ببینم طلوع فردا را
به جز غم تو بارانی به کویر دلم نمی ریزد
جز نوای غم وپریشانی,ز دل سازمن نمی خیزد
روم آهسته از سرراهت,برو دست خدا به همراهت
يك دسته گل
يك دسته گل براي كساني كه قلبشان را شكسته ام ، يك دسته گل براي آنهايي كه گفتند دوستت دارم .
و براي هميشه از يادم بردند .
يك دسته گل براي لحظه هايي كه قشنگ بود ولي تلخ شد .
يك دسته گل بياد نگفته ها ، به ياد رنگ ديگر مهتاب و بوي شب .
بياد روزهاي نيامده و نرفته .
يك دسته گل
امشب به آب خواهم داد .

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 9:38  توسط مسافر تنها...
|



هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.
من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم
من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،
از گريزان بودن ياران می ترسم،
از صدای پای رهگذران می ترسم.
از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.
از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد
قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي
اين دلتنگي را بگير از من
هنوز تولد نيافته ام
من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 19:0  توسط مسافر تنها...
|
روزهایی عجیب می گذرند،روزهای شلوغ تنهائی
روزهایی عجیب اوج و سقوط،از پس قله های رویائی
چشمهایی که دوستم دارند،و نگاهی که عاشقش شده ام
شهر بی آسمان پایینی،غربت با شکوه بالائی
خیره بر حسرتی بخار آلود،چشمهایی که آبدیده شدند
بسکه بر پشت شیشه ها حک شد،که تو اینبار هم نمی آئی
اضطرابی فرا گرفته مرا،مثل یک پیچک مه آلوده
ریشه اش در هوای هیچ کجاست،شاخه اش در هوای هر جائی
آسمانم عجیب منقلب است،نکند ابر چشمکی بزند
پشت دروازه های سد هستند،لشکر بغضهای دریائی
همه دلواپس کسی هستند،که به آیینه رفت و باز نگشت
با همان پرسشی که بر لب داشت،که تو اصلا کجای دنیائی؟
یک نفر زیر قطره های سرم،قطره قطره به آسمان کوچید
قطره ای شعر در نگاهش بود(سرزمین بدیست تنهائی)

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 18:21  توسط مسافر تنها...
|
من، همين من ساده ،محتاج چشم هاي نازنين توام.
از پس اين پرده هاي تاريك و بيقرار،
چشم گريان و روح آشفته ي مرا ببين، كه به احترام چشم مهربان تو،
از پس اين حجاب،
عاشق تر از هميشه ايستاده است....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 18:3  توسط مسافر تنها...
|
استخاره
هزار بار نوشتم بيا بيا دير است
هزار بار نوشتم كه پاي دل گير است
شكست نيم نگاهت سكوت آيينه را
نگاه كردن تو انتشار تصوير است
هزار بار برايت سروده ه ام اما
غزل براي تو تنگ است، دست و پا گير است
غروب فرصت خوبي براي ديدن بود
دريغ چشم تو از اين كرانه ها سير است
تو با دعاي توسل گذشتي از پاييز
به استخاره نشستيم ما، دگر دير است
نه من، نه تو، نه غزل، هيچ كس مقصر نيست
گناه زردي ما روي دوش تقدير است
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 17:46  توسط مسافر تنها...
|
تو همون حس غريبي که هميشه با منی
تو بهوونه ي هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوز اما نرسيدي اي تجلي ظهور
******************
با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي
مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي
*******************
عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 17:7  توسط مسافر تنها...
|
اي كاش شام كوچه غربت سحر شود!
تقديم به
ساحت مقدّسش
اي كاش شام كوچه غربت سحر شود!
خورشيد گل كند، همه جا باختر شود
ما مانده ايم و فرصت يك انتظار سبز
باشد به يمن آمدنش سبزتر شود
اينجا تمام پنجره ها چشم بسته اند
بن بست آمديم، دري باز اگر شود!
يخ بست اگر اميد تمام زمينيان
بگذار تا كه سينه ما شعله ور شود
گفتند: با دعاي فرج زود ميرسي
آمين بگو كه شور دعا كارگر شود
ماييم و انتظار همين صبح رو به رو
اي كاش شام كوچه غربت «سحر» شود!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 16:52  توسط مسافر تنها...
|